محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

724

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس از آن هرمز پسر كسرى به پادشاهى رسيد مادر هرمز دختر خاقان بزرگ بود . از هشام بن محمد كلبى روايت كرده‌اند كه هرمز پسر كسرى از ادب بهرهء بسيار داشت و مىخواست با ضعيفان و مستمندان نيكى كند و به مؤونه بر اشراف نهد كه دشمن او شدند ، و او نيز دشمن اشراف مملكت بود و مستمندان او را دعا كردند و سپاس پدرش گفتند و وعده هاى نيك به آنها داد . پيوسته مىكوشيد تا با رعيت عدالت كند و با بزرگان سختى كند به سبب آن تطاول كه با مستمندان مىكردند . عدالت وى تا به آنجا رسيد كه به ييلاق سوى ماه مىرفت و بگفت تا در سپاه ندا دهند كه از كشتزارها دورى كنيد ، به دهقانان خسارت نزنيد و اسبان خويش را از تباه كردن كشت بداريد . و كس به مراقبت گماشت تا هر كه از فرمان وى تجاوز كند عقوبت شود و خسرو پسر وى در سپاه بود و يكى از اسبان وى در كشتزارى بر كنار راه چريد و آن را تباه كرد و اسب را بگرفتند و پيش آن كس بردند كه هرمز به كار عقوبت تباهكاران بر گماشته بود و او نتوانست فرمان هرمز را دربارهء خسرو با همراهان وى به كار بندد و قصهء اسب و تباهكارى آن را با هرمز بگفت و او فرمان داد تا دو گوش اسب را ببرند و دم آن را بكنند و از خسرو غرامت گيرند ، و چون آن كس از پيش هرمز درآمد كه فرمان وى را دربارهء خسرو به كار بندد ، خسرو گروهى از بزرگان را فرستاد تا از او بخواهند كه از اين كار چشم بپوشد و او نپذيرفت . از او خواستند كه در آنجا فرمان هرمز تأخير كند تا با او سخن كنند . و او چنان كرد و كسان پيش هرمز شدند و گفتند : « اسبى كه در كشتزار تباهى كرده چموش بوده و لخت بوده كه به كشتزار شده و هماندم آن را گرفته‌اند . » و از هرمز خواستند كه از گوش و دم بريدن اسب چشم بپوشند كه اين براى خسرو فال خوش نباشد .